نگران صدیق ام ، دلتنگ روزهای بچگیمون ،چقدر بهمون خوش میگذشت ،بی دغدغه و همدل...
الان اما مریضه یه مریضی سخت و نمیذاره بهش نزدیک بشم
دلم می خواد خوب بشه و اونوقت دیگه هیچوقت ازش دور نمیشم ، روزای بچگیمونو تکرار میکنم، یه عالمه درد دل دارم که میخوام مثل بچگیم تنها همرازم صدیق باشه و اول حرفام بهش بگم جز رازمون و مطمین باشم به هیچ کس نمیگه...
دلتنگشم...خداجونم کمک کن حالش خوب بشه
برچسب: نویسنده: زهرا حسینپور تاريخ: چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 ساعت: 22:36
برچسب: نویسنده: زهرا حسینپور تاريخ: چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 ساعت: 22:36
امشبو به خدا توکل می کنم که به خیر بگذره...
نگران ، مضطرب ، ناراحت ، دلشکسته ، عذاب وجدان ، حاله بد ...
اشتباه کردم
بهاش سنگینه ولی می پردازم
خدایا کمکم کن ، همه چیو به خودت می سپارم ،بهم قدرت و عزت نفس بده ...
الهی کمک کن ، بخیر بگذرون ، به اینکه تنهام نمیذاری ایمان دارم
برچسب: نویسنده: زهرا حسینپور تاريخ: چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 ساعت: 22:36
برچسب: نویسنده: زهرا حسینپور تاريخ: چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 ساعت: 22:36